بر باد رفته

- Gone With The Wind-

دستمریزاد آدمیزاد

حوا عزیز و مادرم، تاج سرم

آدم را چی ؟

خاطرت هست؟ اون اولا تو اوج عزت و شکوه

ابلیس دون و نابکار، افسون نمود اونها را زود

حالا ببین ابلیسا تو...

انگشت حیرتش ببین...

دیروز می گفت در عجبم ،مخیلم سوت کشیده

تو عمر دور و دراز،  من ندیدم دغل تر از آدمیزاد

به عقل جن نمیرسه به عرش کبریائی هم

کسی به حیلتش ندید

دیروز دیدم دو عاشق و همدل و شاد

یکی اون یکی را بخاطر خدا بوسید

می گفت ببخش منا گناه دارم جاهلم خوب

تو عاقلی تو بزرگی ببخش منا دیگه حرفی ندارم

اون یکی از تعجب شاخ در آورد عجب عوض شده

تازگی ها با گذشت شده

مرحبا گفت مبهوت و حیران مونده بود بهش می گفت

تا ببینم فردا چیه

اما حالا برو فدای چشم سیات

لبخند شادیش ایندفعه با قبلنا فرق می کرد

برق می زد اون نگاهش آروم خوابید

معشوقشم اونا بوسید می گفت:

آخ نفسم همه کسم بی تو نفس نمیکشم

نمی تونم که بکشم

منا داری رشک می بردم از این دل دریاییشون، از این عشق بی همتاشون

نوای گرم و داغشون

دور شدم از همه شون تو سوز و رشک و حسدم زدم بیرون

تو این حال و هوا بودم تو آخرای راه وسوسه

صدا اومد صدای ماچ و بوسه بود که بود؟ کی بود؟ چشمم کبود

قصه عشق دیگه بود

صدا اومد صدا صدای نفسه صدای اوج عشق و هوسه

خوشم اومد رفتم به با غ وسوسه تا دلاشون کدر کنم

لب رو لب و دل تو دلا در تب و تاب

می گفت: (عزیز راه دورم بی تو چه سوت و کورم)

دل میدم این چیه تمام تن یک نفسه

تو نفسم بی تو وجودم قفسه

بی نفس مثل قفس هر زنده ای مرده میشه

چشام از حدقه اومد بیرون، اخه تازه دیدم اون چهرشا

خیره چش سفید نفس نفس می زد

با اون که نفس نبود جا مونده بود تو باغ اعتماد

صدا صدای نفسه دل تو دلم تو قفسه

دور از شهر انصاف

تو آغوش یکی دیگه نفس نفس می زد خدا

اون که می گفت بی تو نفس نمی کشم!

مخیلم سوت کشده مثل اینکه ستاره را تو روز دیده

ستاره ها ساخته شدند برای شب

سوسو کنند گونه های زمینی را هم سو کنند

خورشید که هست هر که بخواد سمت و سو هست روزا می گم

شیطون منم ابلیس منم

حیله گر دشتای وسوسه منم

اون قدیما پا نمی رفت تو کفش من

اما حالا...؟

دستمریزاد آدمیزاد . 

دوم آذر ماه 1391

  
نویسنده : مرتضی توکل ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٥