سیر سلوک 3

مشتری به حجره وارد میشود و تقاضای خرید حجم عظیمی از کالا می نماید و از آنجا که زیاد فرصت نداشته و کشتی او به زودی در حال حرکت بوده تقاضا مینماید اجناس را سریع انتقال بدهد اما فروشنده بدلیل قرار داشتن  کلید انبار در جیب ردای پدر ،   تصمیم میگیرد زمانی کلید را بردارد که پدر از خواب بلند شده باشد و خواب او آشفته نگردد لذا  می گوید چنانچه چند ساعتی صبر کنی میتوانم اجناس را تحویل بدهم در غیر اینصورت شرمنده شما هستم خریدار نیز از آنجا که عجله داشته منصرف شده و از جای دیگری اجناس خود را فراهم مینماید پس از ساعاتی پدر بیدار میشود و از فرزند میپرسد ایا فروشی هم داشته که او میگوید نه با توجه به فروش روز قبل پدر تعجب میکند که چگونه فروش نداشتی نکند نتوانستی درست با مشتریان برخورد کنی که پسر لبخندی میزند و میگوید نشد قسمت نبود و حرف را عوض میکند اما پدر اسرار اسرار که از چرایی موضوع باخبر شود تا اینکه از جایی از ماجرا باخبر میشود پدر اشک از چشمانش جاری میشود که خدایا نه اینکه من امدم کمک و یار فرزندم باشم پس چرا به او ضرری به این بزرگی  زدم و از روی شرمندگی به فرزند میگوید پسر ممنون که اینقدر به من لطف دارید اما من میخواهم به گونه ای جبران این لطف ترا بکنم هر چند چیزی که میخواهم به تو بدهم ارزشی چندان ندارد اما تو این را از من بپذیر ، من گاوی دارم که ان را به تو هدیه میکنم من از تو راضیم و امیدورام خداند نیز از تو راضی باشد و بر بهای آن بیفزاید مدتی میگذرد و پدر از دنیا میرود از قضا در شهر فردی فاضل وجود داشت که دارای دختری بود و دختر را دو خاستگار بود هر دو پسر عموی یکدیگر و پسر عموی دختر بودند یکی مردی با اخلاق و مومن اما از دنیا بهره ای چندان نداشت و دیگری بی اخلاق و شرور، اما داری ثروت و قدرت،  پدر از دختر خواست که یکی را انتخاب کند اما دختر که دارای کمالات و هوش و زکاوت بسیار بود  به پدر میگوید هر چه پدر بگوید همان است اما پدر  که از او زیرکتر بود ،کم و کیف اخلاقیات دو طرف را باز گو  میکند اما در نهایت انتخاب را به خود دختر وا میگذارد پدر میگوید یکی از دنیا تو را بی نیاز میکند و دیگری اخرت را برای تو به همراه دارد دختر اخرت را بر میگزیند اما مشکل اینجا بود که پسر عمو ی دیگر مردی شرور بود و اجازه نمیداد عروسی بخوبی و خوشی سر بگیرد لذا تصمیم میگیرند روزی که او از شهر بیرون میرود عروسی را بر پا کنند  و چنین میکنند پس از مدتی که این دو زوج خوشبخت با هم زندگی میکنند پسر عمو به شهر می اید و باخبر میشود که دختر عمو را از دست داده و رقیب عشقی او گوی سبقت را در غیاب او برده است از این جهت خشمناک شبانه به درب منزل پسر عمو میرود و درب میزند به محض اینکه پسر عمو از منزل خارج میشود  پسر عموی نااهل به نامردی در تاریکی شب داماد را به قتل میرساند و از مهلکه میگریزد پس از اینکه همه از قتل او باخبر میشوند قاتل مجدد وارد مهلکه می شود و تقاضای خون بها میکند و از انجا که قبیله ای با انها اختلاف دیرینه ای داشتند به انها تهمت میزند که شما در غیاب من پسر عمویم را بی یار و یاور دیدید و او را بقتل رساندید من همه شما را از دم تیغ میگذرانم نزاع بالا میگیرد(و بعضی میگویند خود قاتل به حضرت موسی مراجعه میکند و تقاضای کمک میکند) قبیله مقابل به حضرت موسی پناه می برند که ما قاتل نیستیم و اگر به داد ما نرسی از گزند او در امان نخواهیم ماند  موسی ـ علیه السلام ـ حل مشکل را از درگاه خدا خواست، خداوند دستوری به او می دهد، موسی ـ علیه السلام ـ آن دستور را به قوم خود چنین بیان کرد: خداوند به شما دستور می‎دهد ماده گاوی را ذبح کنید و قطعه‎ای از بدن آن را به مقتول بزنید، تا زنده شود و قاتل را معرفی کند و درگیری پایان یابد. 
بنی‎اسرائیل: آیا ما را مسخره می‎کنی؟ 
موسی: به خدا پناه می‎برم از اینکه از جاهلان باشم. 
بنی‎اسرائیل اگر کار را در همین جا ختم می‎کردند، زود به نتیجه می‎رسیدند، ولی بر اثر سؤالهای مکرر، خودشان کار خود را دشوار نمودند، به موسی گفتند: «از خدا بخواه برای ما روشن کند که این ماده گاو، باید چگونه باشد؟ موسی: خدا می‎فرماید: ماده گاوی که نه پیر و از کار افتاده، و نه جوان باشد، بلکه میان این دو باشد، آنچه به شما دستور داده شد زود انجام دهید. بنی‎اسرائیل: از خدا بخواهد که چه رنگی داشته باشد. 
موسی: خداوند می‎فرماید: گاوی زردرنگ که رنگ آن بینندگان را شاد سازد. 
بنی‎اسرائیل: از خدا بخواه بیشتر توضیح دهد، زیرا چگونگی این گاو برای ما مبهم است، اگر خدا بخواهد ما هدایت خواهیم شد. 
موسی: خداوند می‎فرماید: گاوی باشد که برای شخم زدن رام نشده، و برای زراعت آبکشی ننموده است و هیچ عیب و رنگ دیگری در او نیست. 
بنی‎اسرائیل: اکنون مطلب روشن شد. حق مطلب را برای ما آوردی. 
به این طریق موسى با استمداد از لطف پروردگار از طریق اعجازآمیزى به حل این مشکل مى پردازد. 

از انجا که آنها به دلایلی نمیخواستند حقیقت آشکار شود هر بار بهانه ای می آورند و خداوند نیز نشانه دقیقتر به آنها میدهد تا اینکه گاو مورد نظر انها نادر میشود و آنها نیز دیگر بهانه ای برای عدم اجرای حکم نداشتند پس از جستجوی فراوان متوجه گاوی میشوند که مرد تاجر از پدر خود به هدیه دریافت کرده بود از او تقاضای خرید میکنند اما مرد می گوید یادگار پدرم است و نمیتوانم بفروشم با اسرار زیاد مرد به مادر خود مراجعه میکند و مادر می گوید بفروش (البته قیمتی گزاف تعیین میکند) مرد تاجر قیمت را ناعادلانه میدانند و منصرف میشوند اما از طرفی تحت فشار خانواد مقتول مجدد مراجعه میکنند که اینار مادر مرد تاجر قیمت را دو برابر میکند و آنها به ناچار بها را می پردازند( روایت است هم وزن گاو طلا پرداخت کردند) و خداوند از این روش دعای پدر را در حق فرزند مستجاب میکند پاداشی که فرزند در هیچ معامله ای انتظار آن را نداشت در ادامه قطعه ای از بدن گاو (روایت شده دم گاو را استفاده کردند) را به مقتول میزند و او زنده میشود و قاتل خود را معرفی میکنند اینگونه میشود که دختری که ادب را در حق پدر رعایت میکند به خواست خداوند کمال خوشبختی را با شوهر خود درک میکند

خداوند در قران ابتدا پرستش خود و بعد رعایت پدر و مادر را به ما تکلیف کرده در عین حال که از ما می خواهد چنانچه پدر و مادر شما را به شرک به خدا دعوت کردند اطاعت نکنید از ما خواسته حتی کلمه مثل اف  به آنان نگوییم( از روی خشم یا بی میلی رو  ترش کردن بر آنان) که مبادا ناراحت شوند سختی امر اینجاست که ما بایستی ضمن حفظ تمامی اصول اخلاقی و عبادی رضایت پدر و مادر را جلب کنیم و انانی که به بهترین شکل این فریضه را انجام دهند مطمئناً بهره خود را از دنیا و آخرت خواهند برد(گویند پسر که ناخلف افتاد پدر او را چوب زند اما پدر که ناخلف افتاد پسر بگریزد)

مطمئنا بهترین شخص کسی است که مثل مرد تاجر به بهترین شکل پدر و مادر را احترام و بزرگ شمارند در حالتی که شان و منزلت آنان خدشه دار نگردد البته منتی نیست و نفع آن بر خود ماست.

/ 10 نظر / 4 بازدید
عمه

سلام.ولادت امام حسن علیه السلام مبارکباد.انشالله به یمن امروز سربلندوسلامت وسعادتمندباشی[گل]

عمه

سلام.روحشان شادباحضرت علی(ع) هم نشین باشند.خیلی خوبه کاش عکس هایی ازکودکی -جوانی-بذارید

مهرامیز

تمام لحظه‌ها به یادت خواهم بود و امید خواهم داشت به پایداریِ عشق و رفتن را چیزی جز عاشق ماندن نخواهم دانست نخواهی فهمید درکم نخواهی کرد

مهرامیز

سیییییییییییییییلام داداشم حالوبالت چطوره؟[مغرور]

yasaman

hala shoma narahat nashid

sajede

باران که می بارد… دلم برایت تنگتر می شود… راه می افتم... من بغض میکنم… آسمان گریه…!!

ندیم

سلام آقا مرتضی مرسی که به یادم بودین دارم با زندگی کلنجار میرم [چشمک]

ف الف

سلام پست های سیر سلوکتون رو خیلی دوست دارم و از خوندنشون لذت می برم [گل]