عشق فسونگر

هر کس به طریقی دل ما برد به یغما

بیگانه جدا دوست جدا کرده خون به دل ما

بر فرض محال این عشق دارد لب و لعلی

ارزانی تو دوغ شتر، نیستم میل به یمنا

تا چند عشوه کنی ای عشق فسونگر

با دست پس زنی و پای برآری به تمنا

صد وعده دهی یک جرعه شراب لب لعلت

ندهی و دائم به ترانه چه نداها و سخنها

هنگامه وصل و عطش داغ جهان سوز

مرتضی باز خورد صد حسرت امروز به فردا

/ 11 نظر / 111 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترمه

سلام...طاعات و عبادات قبول حق[گل]نمیدونستم شعر هم میگید مهندس[دست][گل]

ترمه

خـــــــدایم را دوســـت دارم.. همان خــدایی که: دغدغه ای برای از دست دادنش را ندارم.. همان خـدایی که مرا در آغـوش گرفته.. و از مسیر گل ولای عبور می دهد.. خدایم را عـاشـقـانــه دوست دارم و می پرستــم.. نه ترسی دارم برای نابودی اش و نه غمگینم در نبود حضورش.. او همیشه به من لبخند می زند و مرا عاشقانـــه دوست دارد...

ترمه

دلم بدجوری گرفته تازه فهمیدم زیر سقفی که دلخوشی نباشه ،حالا هرچقدرم که بزرگ باشه باز اشک میاد سراغمونو جایی برای فرار نداریم[گل]

ترمه

شاید زمانی فرا رسد که جدایی قلبهایمان صفحه ی آغازین خاطراتمان باشد شاید زمانی فرا رسد که آتش عشقمان دفتر خاطراتمان را شعله ور سازد شاید زمانی فرا رسد که بی تو بودن ها پوچ و تهی و بی تو ماندن ها تلخ شوند شاید زمانی فرا رسد که برای محبت کردن دیر،و برای رنج کشیدن زود باشد شاید زمانی فرا رسد که برای خواندن ترانه ی عشق؛بارانی،ترنّم صدایت را نوازش نکند شاید زمانی فرا رسد که هیچ گل سرخی زیر چشمان بارانی ام طاقت نیاورد شاید زمانی فرا رسد که دیگر غروب هم به دلتنگی چشمانمان گوش فرا ندهد با این اوصاف بهتراست دم راغنیمت بشمریم وتاچایی که میتوانیم ازلحظات استفاده کنیم ولذت ببریم[گل]

عمه

سلام برمرتضی خان شاعرخودم.حال واحوال چطوره؟آقامرتضی ماخیلی مخلصیم .باما به ازاین باش که باخلق جهانی

دلسوختگان

در آیینه ... نظر می کردم و آرام ... بشانه ... خوش همی آراست مو را ... کنار آینه رفتم .. که بینم ... نکوتر چهره آن خوبرو را ... ولی اشتباه افتادم از شوق ... که بوسم آینه یا روی او را ..؟

دلسوختگان

خدایا رحمتی کن ... " تا ایمان " ... نام و نان برایم نیاورد ... " قوتم بخش " ... تا نانم را ... و حتی نامم را ... در خطر ایمانم افکنم ... " تا از آنها باشم " ... که پول دنیا را می گیرند ... و برای دین کار می کنند ... " نه از آنها که " ... پول دین می گیرند ... و برای دنیا کار می کنند ..!!؟؟ "دکتر علی شریعتی"

دلسوختگان

دشت ها نام تو را می گویند ... کوه ها شعر مرا می خوانند ... کوه باید شد و ماند ... رود باید شد و رفت ... دشت باید شد و خواند ... در من این جلوۀ اندوه ز چیست ..؟ در تو این قصۀ پرهیز ــ که چه ..؟ در من این شعلۀ عصیان نیاز ... در تو دمسردی ِ پاییز ــ که چه ..؟ حرف را باید زد ..! درد را باید گفت ..! سخن از مهر من و جور ِ تو نیست ... سخن از متلاشی شدن دوستی است ... و عبث بودن پندار سرورآور مهر ... آشنایی با شور ..؟ و جدایی با درد ..؟ و نشستن در بُهت فراموشی یا غرق غرور ..؟ سینه ام آئینه ای ست ... با غباری از غم ... تو به لبخندی از آئینه بزدای غبار ... آشیان تهی دست مرا ... مرغ دستان تو پُر می سازند ... آه مگذار ، که دستان من آن ... اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد ... آه مگذار که مرغان سپید دستت ... دست پُر مهر مرا سرد و تهی بگذارد ... من چه می گویم ، آه ... با تو اکنون چه فراموشی ها ... با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی هاست ... چه کسی می خواهد ... من و تو ما نشویم ... خانه اش ویران باد ... تو مپندار که خاموشی من ... هست برهان فراموشی من ... من اگر برخیزم ... تو اگر برخیزی ... همه برمی خ

دلسوختگان

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش ، اما حرفش هیچ‌وقت از یادم نمی رود، می گفت : زندگی مثل یک کلاف کامواست ، از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم ، گره می خورد، می پیچد به هم، گره گره می شود ، بعد باید صبوری کنی، گره را به وقتش با حوصله وا کنی ، زیاد که کلنجار بروی، گره بزرگتر می شود، کورتر می شود ، یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید ، یک گره ی ظریف کوچک زد، بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد ، محو کرد، یک جوری که معلوم نشود ، یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند ، همان کینه های چند ساله، باید یک جایی تمامش کرد، سر و تهش را برید ، زندگی به بندی بند است به نام "حرمت " که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است ... " زنده یاد مرحومه سیمین بهبهانی "

دلسوختگان

اگر دروغ رنگ داشت ... هر روز شاید ... ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست ... و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود ..! اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت ... عاشقان سکوت شب را ویران می کردند ..! اگر براستی خواستن توانستن بود ... محال نبود وصال ..! و عاشقان که همیشه خواهانند ... همیشه می توانستند تنها نباشند ..!؟ اگر گناه وزن داشت ... هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد ... تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی ..!؟ و من شاید .. کمر شکسته ترین بودم ... اگر غرور نبود ... چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمی گفتند ..! و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمی کردیم ..!؟ اگر دیوار نبود .. نزدیک تر بودیم ... با اولین خمیازه به خواب می رفتیم ... و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم ..! اگر خواب حقیقت داشت ... همیشه خواب بودیم ... هیچ رنجی بدون گنج نبود ... ولی گنج ها شایدبدون رنج بودند ..!؟ اگر همه ثروت داشتند ... دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند ..! و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید ..!؟ تا دیگران از سر جوانمردی ... بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند ..