پیرزن غر غرو

از جا می جهد و از  ترس می خواهد دلو را رها کند که مار التماس میکند تو را بخدا من را به داخل چاه رها نکن که از دست اون زن غرغرو خسته شدم به جای این لطف هم من شما را داماد پادشاه میکنم مرد جوان سوال میکند چگونه این کار را میکنی مار میگوید چند روز دیگر جارچیان جار میزنند که ماری به گردن پادشاه حلقه زده اگر کسی بتواند بدون اینکه به پادشاه آسیبی وارد شود او را از گردن پادشاه باز کند پادشاه به پاس این لطف دخترش را به همسری او در خواهد اورد ان موقع شما بیا و مرا بگیر که من به تو آسیب نمی زنم جوان شرط را می پذیرد و مار را از چاه بیرون می اورد 

از قضا چند روز بعد در شهر گذر میکرد که میشنود جارچیان مطالبی را که مار میگفت جار میزنند مرد جوان به سمت کاخ حرکت میکند و در کمال حیرت و بهت سایرین به سمت پادشاه و مار حلقه زده به گردن او نزدیک میشود از انجا که بهترین و معروفترین مارگیرها موفق به انجام این کار نشده بودند و این جوان هم ناشناس و بی تجربه به نظر میرسید وزیر او را تهدید میکند که مبادا گزندی به پادشاه برسد که اگر چنین شود تو را خواهیم کشت مرد جوان که به قول مار اطمینان داشت مار را به راحتی می گیرد و پادشاه نیز او را به همسری دخترش بر می گزیند مار هم هنگام جدا شدن با مرد جوان  اتمام حجت می کند که ما با هم بی حساب شدیم و اگر دگر بار به من نزدیک شدی در دم جانت را میگیرم برو که دیگر ما  را با تو کاری نیست

از قضا بعد از مدتی پیکی از امپراطوری همسایه می رسد که ماری به گردن پادشاه پیچیده و شنیده ایم که داماد پادشاه میتواند او را خلاص کند و اگر چنین نکنید یعنی شما با ما سر جنگ دارید پس  به کشور شما حمله میکنیم و همه جا را به اتش میکشیم و مردمانتان را به بردگی می بریم از آنجا که قدرت امپراطوری همسایه بیشتر بود و اگر به خواسته انها تن در نمی دادند چیزی از کشورشان باقی نمی ماند داماد پادشاه به حکم پادشاه به سمت امپراطوری همسایه حرکت میکند او می دانست که چیزی از مارگیری بلد نیست و اگر همان مار باشد حتماً  کار سختتر و احتمال مرگ او و پادشاه فراوان میرود اما راهی نداشت و نمیتوانست از رازش نیز با کسی سخن بگوید لذا به کشور همسایه رفت و درخواست شرفیابی خدمت پادشاه را نمود با اخذ مجوز و وارد شدن به کاخ مشاهده کرد که مار همان مار است و قضیه همان قضیه لذا به سمت مار حرکت کرد اما مار با نگاهی نافذ و خشمناک به مرد جوان فهماند که اگر نزدیک شوی شما را خواهم کشت اما مرد جوان بسیار آرام و متین پس از کمی فکر به مار میگوید که من به قصد مار کیری به اینجا نیامده ام مار با تعجب از او می پرسد  پس ترا این جا چه کاری است مرد جوان می گوید که در راه دیدم که پیرزنی که در چاه با تو بوده در راه است و  برای یافتن همسرش به این کشور می اید از آنجا که شما لطف عظیمی به من داشتید و شنیده بودم که جند وقتی است در این کشور و بر دوش پادشاه منزل کرده اید گفتم خود را سریعتر به شما برسانم و شما را با خبر کنم تا دوباره گرفتار او نشوید مار از شنیدن این خبر و از ترس آن زن غرغرو سریع از گردن پادشاه به زیر می اید و از مهلکه می گریزد. پادشاه نیز مرد جوان را بزرگ می دارد و با هدایای زیادی به کشور خود بر میگرداند

درسهای اخلاقی داستان:

1- زنها مواظب باشند کمتر غر بزنند که ممکن است به سر نوشت پیرزن دچار شوند و با توجه به عمق چاههای امروزی بعید است بتوانند از چاه به در آیند

2-با این داستان فهمیدیم که زنها به صورت غیر مستقیم ممکن است منشا خیر شوند

3- مردها باید بدانند و خود را باور کنند که خیلی قوی تر از مارها هستن

4- اگر خواستید از دست کسی خلاص شوید میتوانید مثل زنها غر بزنید

/ 13 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزال

سلام[لبخند] ایول خیلی قشنگ بودفمن قصه دوست دارم تبادل لینک کنیم؟[لبخند]

(ًً)

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگرد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟ افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!

avin

سلام خوبی شما؟ مرسی از هشدار و پیامت[گل]

(ًً)

ﺭﻭﺯ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﯾﻪ ﺧﺎﻧﻢِ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺭﻭﯼ ﻋﺮﺷﻪ ﮐﺸﺘﯽ ، ﺩﺭ ﺳﻮﺍﺣﻞ ﻣﮑﺰﯾﮏ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﯾﺶ ﺍﺯ ﺍﻧﮕﺸﺘﺶ ﺳﺮ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﻮ ﺁﺏ ﻭ ﺯﻥ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ ﺭﺍ ﺳﭙﺮﯾﮑﺮﺩ... ... ﭘﺲ ﺍﺯ15ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﻩ ﻣﮑﺰﯾﮑﻮ ﺳﯿﺘﯽﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ، ﺩﺭ ﯾﮏ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺧﻮﺭﺍﮎ ﻣﺎﻫﯽ ﺩﺍﺩ ، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎﻫﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﯾﻪ ﺟﺴﻢ ﺳﻔﺖ ﻭ ﺳﺨﺖ ﺯﯾﺮ ﺩﻧﺪﻭﻧﺶ ﺣﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﺩﯾﺪ . . . . . . . . . . . ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻣﺎﻫﯿﻪ ﻧﮑﻨﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﻩ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ﺑﺎﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺨﯿﻠﺖ ﻗﻮﯾﻪ!!! [قهقهه]

شاداب

سلام وبلاگ جالبي دارين .با اجازه لينكتون كردم

عمه

سلام.من کجاباید میبودم؟ سر وبلاگم.[تعجب][سوال]

...///

مرتضی گرامی درود بر شما نمیدونم اهل کجای ایران باستانی و با شکوه ما هستید دوست خوبم شما فکر میکنید اینجا حالا چه آمریکا و آمریکای شمالی و سراسر اروپا چه خبره مگه؟ باور کن از هر زاویه که نگاه کنی از طبیعت گرفته تا فرهنگ و آداب و رسوم و سنتهای آریایی و...و...و... هیچ کجای دنیا ایران ما نمی شنوند ..آواز دهل شنیدن از دور خوش است رفیق و هموطن عزیزم حالا باز خدمت میرسم سر فرصت و دوستانه گپ می زنیم هر چند که اینجا وقت کم دارم..اهور ایی و مانا باشید .البته از نظر ساختار مذهبی ما مشکل داریم که نباید دین در سیاست مداخله داشته باشه و باقی قضایا که امیدواریم مردم سالاری و نیکی جایش رو بگیره...

sajede

سلام داستان جالبی بوود ممنوون از راهنماییتووون[خجالت][چشمک]

مهرنوش

من این پست رو خوندم و زیاد ازش خوشم نیومد. البته ایده ی مرد جالب بود ولی نتایجی که ازش گرفتید نه! در کل هیچ شباهتی هم بین شخصیتای قصه ی شما و یاسمن عزیزم ندیدم. [متفکر]