راز شادی

نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم

دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع                           گر چه دربانی میخانه فراوان کردم

این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت              اجر صبریست که در کلبه احزان کردم

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ                  هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب                      سال‌ها بندگی صاحب دیوان کردم

غزلیات حافظ پر از استعاره و تمثیل و کنایه است هروقت این عشق متعالی و ملکوتی دربنده ای ظهور کند خودرا مقرون معشوق ازلی احساس می کند در این حال با کل جهان خلقت همسو و هم نفس می شود زمان و مکان از نظرش محو یا بی اهمیت می گردد احساس شکوه و عظمت می کند واین پرتوی از شکوه وعظمت پروردگاش است که برسرش می افتد احساس تجرد و یکتائی می کند وشرک و وابستگی از وجودش رخت بر می بندد فقط اتصال با محبوب ومعبود برایش مغتنم است کثیری از غزلیات حافظ نشان می دهد که اینگونه حالات مبارک ومیمون راگهگاه تجربه کرده و در مواقع دیگر از درد فراق نالیده ومواقعی به طلب و تمنا روی آورده وغزلیات زیادی را می بینید که بین این سه حالت است اهل معرفت خدا را اثبات نمی کنند بلکه اورااحساس می کنند

یکی از بزرگترین درسهایی که حافظ در اینجا قصد دارد به بشریت بدهد راز شادی انسان و چگونگی رسیدن به موفقیت است که با کمی تامل در این اشعار به این مهم خواهیم رسید در ابتدا در شعر :

مرغ دل باز هوادار کمان ابرویست   ای کبوتر! نگران باش که شاهین آمد
حافظ می گوید اگر انسان خواستار چیزی باشد بی شک بایستی بداند که این خواسته برای اون نگرانی و دردسر پدید می اورد در واقع هر نعمتی که می رسد  شری نیز با آن خواهد بود که اگر غافل بشویم شیرینی نعمت و خود نعمت را از ما می گیرد و کامی تلخ بجای خواهد گذاشت لذا در کنار آن نعمت همیشه باید بیدار و هوشیار بود که از گزند شر آن در امان باشیم  در واقع کلید آسایش انسان در قناعت و زهد خواهد بود در ادامه حافظ می فرماید:
ساقیا! می بده و غم مخور از دشمن و دوست  

که به کام دل ما آن بشد و این آمد

 
بواقع صحبت از یک بده بستان تغییر احوال دارد و با توجه به اینکه هیچ چیزی ماندنی نیست غم خوردن یا شادی حسی نیست که ما بیش از حد در آن متوقف باشید بلکه بایستی در حد گرفتن یک الهام و نیرو در آن بنگریم  و به راه خود با رضای کامل  ادامه دهیم
رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار   گریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
نکته بعدی چگونگی زیستن هست یعنی ما بایستی چون ابر بهار منشا خیر باشیم بی شک برای اینکه منشا خیر باشیم بایستی دو نکته را توجه کنیم اول اینکه بدانیم این دنیا فانی است و به کسی وفادار نخواهد بود ( گهی زین به پشت و گهی پشت به زین) پس بایستی انسانها در گیر و دار زندگی به کمک یکدیگر بشتابند ؛  نکته بعدی اینکه حال و احوال دیگران برایمان با اهمیت باشد و ما به غیر خود به دیگران هم بنگریم و بیاندیشیم و خود را در جایگاه دیگران نیز فرض کنیم  چرا که تنها با این بینش هست  که ما زمینه را برای گریه خود بر سمن و سنبل و نسرین فراهم می کنیم  و در نهایت حافظ  با بیان رسم صبا و چگونگی رفتار او اهمیت گفتار خود را تاکید می کند
چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل   عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد

 

/ 14 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترمه

لقمان حكیم در توصیه به فرزندش اظهار نمود فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛ زیرا هر قدر انسان در راه تحصیل آن بكوشد به هدف نمى رسد و هرگز نمى تواند رضایت همه را به دست آورد.[گل]

ترمه

سلام مهندس مرتضی...عجب یادی از ما کردی...امیدوارم هرکجا هستی شاد و تندرست باشی...دعاگو هستم[گل][خداحافظ]

ترمه

آرامش چیست؟ نگاه به گذشته و شکر خدا نگاه به آینده و اعتماد به خدا نگاه به اطراف و جستجوی خدا نگاه به درون و دیدن خدا لحظه تان سرشار از بوی خدا..[گل]

ترمه

به راستى که دل در درون سینه بى قرار است و به دنبال حق مى ‏گردد و چون به آن رسید، آرام و قرار مى ‏گیرد امام صادق (ع)

عمه

سلام .صبح بخیر.انشاالله آخرهفته ی خوبی داشته باشی[گل]

عمه

هرچند پهلویت شکسته ، ناتوانی دستم به دامانت، دعا کن تا بمانی بد جور آزردند قلبت را عزیزم شرمنده ام خیری ندیدی از جوانی با چشم هایت درد دل کن با نگاهم چون نا نداری تا بفرمایی زبانی این روزها اصلاً به جای بغض بانو انگار مانده در گلویم استخوانی زینب چه معصومانه می پرسد که: مادر کی باز من را روی زانو می نشانی؟ با کودکانت التماسی از تو داریم روی زمین با ما بمان ای آسمانی ***علی اصغر ذاکری***

عمه

گل بودی اما بوی خاکستر گرفتی آه ای فرشته بین شعله پر گرفتی با این سرانگشتی که تاول زد در آتش امشب گره از موی این دختر گرفتی با من غریبی می کنی در خانه وقتی چشمت به من افتاده چادر سر گرفتی ای کاش می مردم نمی دیدم چه زخمی از ضربه های محکم این در گرفتی پروانه ها را با تب و تابت مسوزان با لاله هایی که بر این بستر گرفتی با دستمال بسته ی دور سر خود جان مرا ای جان من دیگر گرفتی دلواپس گلبرگهایت مانده ام من حالا که ای گل بوی خاکستر گرفتی ***علیرضا لک***

عمه

سلام...وقت بخیروسلامتی[گل]

ترمه

هرچند پهلویت شکسته ، ناتوانی دستم به دامانت، دعا کن تا بمانی بد جور آزردند قلبت را عزیزم شرمنده ام خیری ندیدی از جوانی با چشم هایت درد دل کن با نگاهم چون نا نداری تا بفرمایی زبانی این روزها اصلاً به جای بغض بانو انگار مانده در گلویم استخوانی زینب چه معصومانه می پرسد که: مادر کی باز من را روی زانو می نشانی؟ با کودکانت التماسی از تو داریم روی زمین با ما بمان ای آسمانی ***علی اصغر ذاکری***

ترمه

سلام بر مهندس گرامی...ممنونم بابت احوالپرسی...امید که شما هم خوب و خوش باشی[گل][لبخند]