هموطنان بپاخیزید تا دوباره انقلاب کنیم

انچه در تاریخ ایران بسیار به چشم می اید و بسیار و به اشکال مختلف تاثیرش در کشورمان  ایران به چشم می خورد انقلاب و تغییر رژیم جکومتی است و وقتی که به مسائل و دغدغه های عامه مردم ایران دقت می کنیم ؛ می بینیم مردم قبل از هر تغییر پادشاه ؛ رژیم و یا انقلابی تفکرات مشترکی داشته اند و در واقع از وضعیت فعلی جامعه به ستوه امده و مقصر اصلی همه این مشکلات را حکومت قلمداد می کردند و  نتیجه  و حاصل این تفکر مشترک  به یک انقلاب بزرگ و در نهایت تغییر رژیم و حکومت ختم شده است اما دیر زمانی نگذشته است که مجدد این موضوع در جامعه تکرار شده  و انقلابی جدید و تغییری جدید حاصل شده است .

به نظر شما چرا هیچ یک از این نسلها از نتیجه اقدام خود راضی نشده اند  در واقع :  آیا انتخاب انها اشتباه بوده است ؟

آیا مشکل اصلی حکومت نبوده  که مجددا انقلابی شکل گرفته است؟

پاسخ این دو سوال بسیار پیچیده و در هر انقلاب کمی متفاوت از انقلاب دیگر است اما انچه مسلم است این است که مردم همیشه مقصر هستند چرا که تمامی افرادی که حکومت جدید را تشکیل می دهند از همین مردم هستند و طی چند دهه این افراد صاحب حکومت  از داخل عامه مردم تعویض می شوند. یعنی اگر هم حکومت مشکل داشته است باز هم مردم مقصر اصلی هستند چرا که از ماست که بر ماست

با این پیش فرض امروزه شاهد هستیم که مجددا در بین مردم القاعاتی شکل گرفته که در اثر این القاعات نارضایتی از حکومت یا دولت و در ادامه تغییر حکومت زیر پوست شهرها به چشم یا به گوش می رسد و یا بسیاری هستند که عملکرد دیگران را زیر سوال  می برند و غافل از این مانده اند که دیگری نیز انها را با انگشت به افرادی دیگر به عنوان نماد بی فرهنگ یا قانون شکن نشان می دهند  و در ادامه اینگونه نتیجه گرفته میشود که دوباره انقلابی مورد نیاز است چرا که انچه مشکلات داریم نتیجه عملکرد حکومت است ...

من اینجا می گویم که ایرانیان عزیز این بار درست نتیجه گرفته اید ما بایستی مجددا انقلاب کنیم و بت زمان خود را بشکنیم یاد مان باشد ابراهیم ع بتها را شکست تا به ان سجده نکنند اما قرنها بعد شیطان بت را برد داخل کعبه و خلایق به گرد خانه ای دور میزدند که داخل ان همان بتهای زمان ابراهیم بود محمد ص نیز امد و بتها را از کعبه بیرون ریخت اما شیطان این بتها را داخل دلهای خلایق قرار داد  و امروز خلایق در حال خودپرستی هستند.

دوستان و هموطنان عزیز بیائید تا دویاره انقلاب کنیم اما این بار به شکلی دیگر؛ هر شخص بت درون خود را بشکند و سپس با امر به معروف و نهی از منکر (تذکر)توسط تک تک احاد جامعه راه را بر شیطان برای قرار دادن بتهایی جدید در درون مردم و حکومت ببندیدم و این روز را بخاطر بسپاریم تا چند دهه دیگر  بنشینیم و نتیجه این انقلاب را با انقلابهای نسلهای گذشته مقایسه کنیم....

اللهم صلی علی محمد و ال محمد

/ 25 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترمه

مشکل از مرورگرتونه...با فایرفکس یا کروم بیاید...الان کامنت دوستان آمده[لبخند]

(OO)

همه میگن از مشکلات رد شو و بگو میگ میگ اما نمیدونن مشکلات رومون نشسته و میگه انگوری انگوری نظرت چیه الان هم می گی مثبت فکر کنم. خب اینو چجوری به مثبت تبدیل می کنی

(OO)

اون که معماست که میگن چو حل گشت آسان شود. نه مشکل. انگوری انگوری

(OO)

روزي كلاه فروشي از جنگلي مي گذشت. تصميم گرفت زير درخت مدتي استراحت كند. كلاه ها را كنار گذاشت و خوابيد. وقتي بيدار شد متوجه شد كه كلاه ها نيست. بالاي سرش را نگاه كرد. تعدادي ميمون را ديد كه كلاه ها را برداشته اند. فكر كرد كه چگونه كلاه ها را پس بگيرد. در حال فكر كردن سرش را خاراند و ديد كه ميمون ها همين كار را كردند. او كلاه را از سرش برداشت و ديد كه ميمون ها هم از او تقليد كردند. به فكرش رسيد كه كلاه خود را روي زمين پرت كند. اين كار را كرد و ديد ميمون ها هم كلاه ها را بطرف زمين پرت كردند. او همه كلاه ها را جمع كرد و روانه شهر شد. سال هاي بعد نوه او هم كلاه فروش شد.

(OO)

پدربزرگ اين داستان را براي نوه اش را تعريف كرد و تاكيد كرد كه اگر چنين وضعي برايش پيش آمد چگونه برخورد كند. يك روز كه او از همان جنگل گذشت در زير درختي استراحت كرد و همان قضيه برايش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش كرد. ميمون ها هم همان كار را كردند. او كلاهش را برداشت، ميمون ها هم اين كار را كردند. نهايتا كلاهش را بر روي زمين انداخت ولي ميمون ها اين كار را نكردند. يكي از ميمون ها از درخت پايين امد و كلاه را از سرش برداشت و در گوشي محكمي به او زد و گفت: «فكر مي كني فقط تو پدر بزرگ داري.» شرح حكايت اگر زماني كه ديگران پيش مي روند ما در فكر حفظ وضع موجود خودمان باشيم در واقع عقب رفته ايم. بخواهيم يا نخواهيم رقابت سكون ندارد.

(OO)

روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید: فردا چه می کنی؟ گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و علوفه جمع می کنم. همسرش گفت: بگو ان شاءا... او گفت: ان شاءا... ندارد فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی. از قضا فردا در میان راه راهزنان رسیدند و او را کتک زدند. ملانصرالدین نه به مزرعه رسید و نه به کوهستان و مجبور شد به خانه بازگردد. همسرش گفت: کیست؟ او جواب داد: ان شاءا... منم.

(OO)

خدايا تو که ابراهيم بت شکن و فرستادى,بى زحمت يه پيامبر فيلترشکن هم بفرست...!!!

(OO)

يه روز يه پيرمردى کنار پياده رو ايستاده بود یه کاغذی به سینه اش بود که روش نوشته بود من نابینا هستم کلاهی هم جلوش بود که 3سکه داخلش بود روزنامه نگاری اون رو دید و کاغذ روی سینه اش را برداشت روی کاغذ دیگری چیزی نوشت و به گردن پیرمرد انداخت فردای اون روز کلاه پیرمرد جای سکه انداختن نداشت و از سکه پر شده بود (روی کاغذ نوشته بود: امروز یک روز زیبای بهار است. ولی من آن را نمی بینم) .............. این هم نتیجه مثبت اندیشی