تیرکمان

جستجو کنم و از اونجا که لازم بود این لاستیک به کار رفته هم ضخامت کمی داشته باشه و هم از  حالت ارتجاعی خوبی برخوردار باشه تیوپ لاستیکِ چرخ موتور و دوچرخه و لاستیک بکار رفته در دستکش اشپزخونه بهم معرفی و من هم برای یافتنش به اکثر تعمیرگاهها سر زدم متاسفانه اکثر لاستیکایی که موجود بود از حالت ارتجاعی خوبی برخوردار نبود و یا اینکه صاحب تعمیرگاه حاضر نمی شد مجانی بدهد به من، خلاصه زانوی غم بغل گرفتم  در همین ایام که فکر کنم شهریور ماه بود پیرمردی(رعیت مزارع و باغاتمون)
که خیلی شبیه به بابانوئل بودش، البته با ریش کمی کوتاه تر و بسیار مهربون،  هر از گاهی برای تصمیم گیری و یا تقسیم عایدات به خونمون سر می زد موتور سیکلت این بنده خدا اییژ بود یادم نیست که از کی پرسیدم اما گفتند بهترین کش برا تیرکمون از لاستیک  اییژه ... خلاصه رفتم پیش عمو میرزا داشتم با نگاهی که یک روباه به مرغ داره به  لاستیک موتورش نگاه میکردم که ایشون در حین کار کردن متوجه این نگاه من بود با شوخی و لحنی مهربون شروع کرد به حرف زدن با من  اول پرسید عمو به چی نگاه میکنی گفتم به موتور (سریع با خودم گفتم حالا یک جوری بهش جوا ب میدم که بتونم ازش در بیارم ببینم تیوپ ترکیده ای از  این موتور را داره ازش بگیرم یا نه ) گفتش مگه قبلا ندیدی موتورم را  گفتم چرا  دیدم اما نمیدونم اسمش چیه موتورتون ایشون دستمالی از جیب جلیقه لباسش در اورد و عرق پیشانیش را پاک کرد و بعد از نگاهی به ساعت مچیش گفت اسمش اییژه  گفتم عجب ...!!! زور هم داره ؟ چرا اینقدر لاستیکش پهنه؟  عمو میرزا در حالی که داشت بار خالی میکرد و میگذاشت داخل گاراژ خونه ، گفت : خوب بد نیست عمو ...کار گذرونه لاستیکاش پهنه برای اینکه تو ریگزارها گیر نکنه مثل پای شتر ، بخصوص زورشم زیاده  گفتم عمو این تیوپش اصلا نمیترکه؟ گفت: خیلی نه مگر زیاد بادش کنی یا زیاد بارش کنی گفتم عمو تا حالا خیلی بادش نکردی که بترکه گفت نه اما یک بار تو جاده پنچر شد تا فهمیدم و ایستادم خیلی فشار بهش اومد و دیگه تیوپش قابل استفاده نبود این را که گفت انگار خدا را بهم دادند خوشحال شدم اما تو بچگی هم یادمه کمی تو دار بودم پرسیدم عمو لاستیکش را چیکار کردی خیلی داشتم حرص میخوردم که نکنه تو تعمیرگاه انداخته باشه عمو میرزا کمی خندید و نشست روی یدک کش تراکتور  متصل به گاری(تریلی)  حامل سهم ما از عایدات مزرعه و کمرش را به سمت عقب داد تا کمی کمرش راست بشه و حالش جا بیاد بعد گفتش نه عمو بدرد بخوره ، هر چیزی خار آید روزی بکار آید ... گفتم عمو یعنی اوردی با خودت گفت اره گذاشتم تو خورجین موتور با خوشحالی بیشتر پرسیدم یعنی الان اینجاست گفتش نه عمو بردم خونه بعدش لوله خونه ترکید بستم دورش، شما نمیخواد اینقدر عجله کنی من خودم یک تیوپ خوب برات میارم  فقط یادت باشه تیرکمون درست میکنی مواظب باشی به سمت کسی نشونه نری و شیشه همسایه ها و خونه خودتون را هم نشکنی ( مثلا من داشتم ازش حرف میکشیدم نگو همه چیز را میدونست) خلاصه من خوشحال شدم و هر روز یک چشمم به در بود و یک گوشم به صدای موتورهای عبوری خیابون ...  که هر کی رد میشه ببینم اون هستش یا نه تا اینکه کم کم نا امید شده بودم و فراموش کردم دنبال چی بودم( خوبی زندگی اینه که سریع ادم جاهای خالی دلش را یادش میره مگر با یک اتفاق یا تنش روحی که توسط دوستان و دشمنان، خواسته یا ناخواسته می تونه ترتیب داده بشه و آدم دوباره یاد غم و غصه ها و کم و کسریهای زندگیش بیافته)بعد از مدتی شاید یکی دو ماه، یک روز که از خونه رفته بودیم بیرون (خاطرم نیست کجا)  و داشتیم به خونه بر می گشتیم هنگام ورود به  خونه همراه خانواده متوجه تیوپ پاره ای شدم که پشت در افتاده بود معلوم بود از لای پنجره بالای در انداخته بودند تو خونه ، اول لاستیک را برداشتم اما اصلا توجه نداشتم که کسی از بیرون اینجا انداخته، گفتم شاید مال داداشم باشه خوب برسی کردم دیدم به نظر عالی میاد و انگار داداشم توجه ای بهش نداره خلاصه به این نتیجه رسیدم که عمو میرزا امده و چون ما نبودیم اونا انداخته تو خونه و رفته ، یادمه خیلی خوشحال شدم تو عمرم کسی اینقدر من را خوشحال نکرده بود انگار دنیا را بهم داده باشند اخه کمتر کسی اون موقعها به بچه قول میداد و عملیش میکرد اونم به یه بچه یتیم،  من هیشکی را به اندازه داییم دوستش نداشتم همیشه دعا گوشم آدم مهربون و بی آزاری بود ؛  همیشه هر چیزی میخواستم که بایستی بخرند به ایشون میگفتم در عین مهربونی میگفت چشم دایی فردا می خرم  از فردا  هم هر بار که میومد میدوییدم جلوش و می پرسیدم دایی گرفتی میگفت چی را ؟ میگفتم (...) میگفت نه دایی یادم رفت فردا میگیرم خلاصه فردا می شد میگفت در مغازه بسته بود  پس فردا میگفت اقاهه  مرده بود  و ...  منم عادت کرده بودم البته روزی هم که یادش بود می خرید ولی محال بود بدون پیگیری به نتیجه برسی یادمه چیزایی که بهش میگفتم خیلی بی ارزش بودند مثل کرمک دوچرخه و ... خسته تون نکنم خلاصه برای اولین بار چیزی را از کسی خواستم و بدون پیگیری و یادآوری یادش موند و برام تهیه کرد  تلخی این داستان این بود که من تازه عمو  میرزا را شناخته بودم و مهر عجیبی بهش پیدا کرده بودم و هر روز لحظه شماری میکردم یک بار دیگه بیاد و ازش تشکر کنم برای بچه های یتیم این افراد مثل یک پشت و پناه هستند اونایی که از کودکی یتیم هستند می فهمند چی میگم بی دلیل نیست در قران کریم خداوند اینقدر سفارش یتیمان را کرده واقعا نیرو بخش و روحیه دهنده است  اما دریغ که برای آخرین بار دیده بودمش ... اخه خیلی  از این قضیه نگذشته بود  که مامانم روزی چادر مشکی سر کرد و منتظر بود بابا بزرگم بیاد دنبالش ازش پرسیدم کجا میری گفت مراسم ختم عمو میرزا گفتم مگه مرده گفت آره  تو بیابون بعد از اینکه نماز  مغرب را میخونه حالش بد میشه خودش پاهاش را میکنه رو به قبله و به همراهش میگه کمی تربت امام حسین بیار و وقتی براش میاره مقداری از اون خاک را به دهان می گذاره و از دنیا میره مرگ عجیب و راحتی داشت باور کنید من هیچ غریبه ای را به اندازه اون و هیچ اشنایی را به اندازه دائیم دوست نداشتم خدا رحمت کنه هر دوشون را ... الان هم که یادشون افتادم اشک تو چشمام حلقه زده نمی دونم چرا چند سالی است  یاد این پیرمرد مهربون از  خاطرم  رفته بود میخواستم خاطره تیرکمون را بنویسم  انگار قسمتشون بود اینجا یادشون بیافتم  و اسمشون را اینجا بیارم که هم یادشون جاودانه بشه هم دعاگویانشان بسیار ...  باور کنید این دعاهای ما قسمت ناچیزی از ثوابی است که خداوند برای شاد کردن دل یک کودک یتیم ، بهشون اختصاص  خواهد داد. 

فعلا حس ماجرای تیرکمون از دست رفت در پست بعدی حتما مینویسم ...

/ 11 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زینب

بسیار خوندیم برسیم به تیرکمون! آخرشم حسش پرید؟ خداوند همه ی رفتگان و گذشتگان رو بیامرزه.

میجیک

اشکمو در آوردی داداش...خدا رحمتش کنه... و پدر شما رو..و مادر تون رو براتون حفظ کنه چون زحمت بیشتری کشیدن.. عمو میرزا ها خیلی کم شدن..کاش خوده ما هم یکم سعی میکردیم تا کمی مث عمومیرزا ها باشیم..[گل]

عمه

سلام.برای شادی روحش اللهم صل علی محمدوال محمدوعجل فرجهم

خدایا شکرت

خدا رحمتشون کنه. گاهی یه کار به ظاهر کوچیک، چه جوری تو دل یه بچه موندگار میشه! [گل]

یه مرد امیدوار

خدا روحشان را قرین رحمت کند. روح پدر بزرگوار شما را هم. به خودتان نیز قدرت و آرامش و شادی ناشی از توکل و حس خوب باخدا بودن را بدهد. آمین

ترمه

چه پست جالبی[دست]نوستالژی من هم زنده شد...دردو برشما[گل][لبخند][گل]

ترمه

خدا رحمت کنه رفتگانتون رو...روحشون شاد[گل]

ف الف

سلام. ببخشید. من به همه ی دوستان کم و دیر به دیر سر میزنم... شرمنده ی خوبی های همشون هستم... اما چندی پیش اومدم وبتون و دو تا خاطره ی بچگیتون رو خوندم، حتی تو خونه هم برا بقیه تعریف کردم، اما نمی دونم چرا نظرم نبود! شایدم یادم رفته نظر بزارم، یا ثبت نشده! یا شاید من حس نظر گذاشتن نداشتم!

ف الف

داداشم بچه که بود تیرکمان داشت برام با تیرکمانش گنجشک میزد و بعد گنجشکه را درست می کرد میداد بخورم همون وقتی که هنوز بابا و مامان جدا نشده بودند همون وقتی که 4- 5 ساله بودم