تیرکمان سنگی

 استفاده می شود و نمونه دیگرش کمی بزرگتر هست و قابلیت پرتاب سنگهای بزرگتر به مسافتهای بیشتر را  نسبت به نمونه اول داراست نمونه دوم معمولا  در جنگها و یا توسط چوپانها برای هدایت صحیح گله و فراری دادن حیوانات وحشی استفاده می شده است  نمونه دوم از یک تیماج چرمی به ابعاد 8×20 (محل قراردادن سنگ) و دو نخ یا ریسمان محکم به طول حدود نیم تا یک متر ساخته شده است یک نخ آن را به انگشت شصت قلاب میکنند و نخ دیگر را در  مشت گرفته و پس از قراردادن سنگ در کفه چرمی شروع می کنند به چرخاندن سنگ دور محور شانه، دقیقا همانطور که هنگام چاق کردن قلیان زغال را سرخ می کنند ، پس از رسیدن سرعت چرخش به  حد قدرت مورد نیاز،  دقیقا در مسیری که بایستی سنگ حرکت کند نخ واقع شده در مشت رها میشود و در اثر نیروی گریز از مرکز ایجاد شده سنگ با سرعت زیاد پرتاب می شود اما باید توجه داشت که این نوع از قلاب سنگ معمولا از قدرت نشانه روی دقیقی  برخوردار نیست اما  هستند کسانی که با آن به خوبی نشانه روی می کنند( روایت شده حضرت داود(ع) هم با همین روش جالوت را از پا در آورده است)

بر  میگردم سر تیرکمان سنگی  که خودم میخواستم بسازم با این تفاوت که این نمونه از قدرت نشانه روی خوبی برخوردار است  بالاخره به لطف عمو میرزا یکی از لوازم خلق این اسلحه سرد مهیا شد و من سریع به دنبال دوشاخه چوبی u شکل گشتم و پس از تهیه آن ،درست در خاطرم نیست ولی خاطرم هست  قسمتی از کفش چرمی مستهلک یک بنده خدایی  را  برش زدم و با در آوردن مستطیلی به ابعاد 5 سانتی متر در 8 سانتیمتر و  ایجاد دو سوراخ در  دو ضلع عرضی کفه چرمی و تهیه نخ ، آماده خلق یک کاردستی جذاب شدم اما هر چه کردم به تنهایی نتونستم اینها را به هم وصل کنم از انجا که کش حالت ارتجاعی داشت هرچه می بستم سریع باز می شد چاره ای نداشتم رفتم سراغ مادرم که همیشه در اینگونه مسائل برامون کم و کسر ی نمی گذاشت  باید بخشی از تیوپ موتور را به شکل  دو نوار به عرض 1 ساننتی متر و طول 30 سانتی متر با قیچی جدا می کردیم و یک سر آن را  به یکی از سرهای دو شاخه  می بستیم و سر دیگر را از سوراخ کفه چرمی رد میکردیم و با نخ محکمش میکردیم در ادامه برای نوار بعدی هم به همین رویه عمل می شد و در نهایت کار به اتمام می رسید بالاخره با مساعدت مادر و تلاش خودم توانستم این اسلحه سرد را به اتمام برسونم اعتماد به نفسی در من ایجاد شده بود به گونه ای که دقیقا چهره عراقی هایی که در فیلمهای اون دوران به نمایش در می آمد را در ذهن تصور می کردم که دارن به خانه ما حمله می کنند و من با سنگی که در تیر و کمان میگذارم دمار از روزگار اونها در می آورم یا در برخی از عملیاتهای کماندویی فرضی خودم هواپیما یا هلی کوپتر های دشمن را سر نگون می کردم  این تخیلات را اینقدر در ذهنم مرور کردم تا اینکه یکی از روزها که به مزرعه  رفته بودم و تصادفی هواپیمایی زرد رنگ از روی  سر من رد شد دقیقا به فاصله چهل تا پنجاه متری زمین و من هم با این تصور که عراقی ها حمله کردند پشت سر اون میدویدم تا اون را نشونه برم و سرنگونش کنم هواپیما رفت و دوباره برگشت دقیقا از همون خط سیر قبلی و من هم به محض اینکه رسید به تیر رسم یهش شکیک کردم من دقیقا خلبان را میدیم حتی دیدم که سنگم به هدف خورد هواپیما پس از رد شدن از من اوج گرفت و از اونجا دور شد و من هم با احساس پیروزی و حس غرور انگیزی برگشتم بعد از چند سال که بزرگتر شدم فکر میکنم دانش اموز دوره راهنمایی بودم دوباره همون هواپیما را دیدم و متوجه شدم اون هواپیما یکی از هواپیماهای سمپاشی بوده که وقتی متوجه مزاحمت من شده  یا به هر دلیل دیگه ای از اونجا دور شده ، اینگونه بود که متوجه اشتباهات و تخلیات بچگانه اما شجاعانه خودم شدم و همیشه هر موقع به خاطر میارم به سادگی و کودکی های خودم می خندم تصور کنید اگر هواپیمای جنگی بود چه بر سر من می آورد اما من بی خیال از عواقب خطرناکش، خود را در تیرسش قرار داده بودم.

/ 30 نظر / 137 بازدید
نمایش نظرات قبلی
(OO)

دانشجویی به استادش گفت: استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم. استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم. استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!

بارش

سلام ..خیلی خیـــلی ممنونم از همدردیتون.............. ممنونم از دعاهاتون ......انشالله بتونم تو شادیاتون جبران کنم........[ناراحت][گریه]

غریب آشنا

سلام رفیق زدی تو کار تیرکمون!!![نیشخند][گل][گل][گل]

غریب آشنا

یه بار از قلاب سنگ تو بچگیمون استفاده کردیم کتکش رو هم نوش جان نمودیم آخه سنگش لپ رفیقمونو سوراخ کرد![وحشتناک][نیشخند][گل]

عمه

سلام.صبح بخیروشادی[گل]

ترمه

عرض سلام مجدد...آدرس تغییر پیدا کرد...سپاسگذارم از شما[گل]

انسان

[گل][گل][گل]متشکر از حضورتون دروبم...[لبخند][گل][گل]

avin

توان زندگی، به چگونگی نگریستن ما به زندگی بسته است. شعور یک گیاه، در وسط زمستان، از تابستان گذشته نمی آید، از بهاری می آید که فرا خواهد رسید. گیاه، به روزهایی که رفته اند، نمی اندیشد، به روزهایی می اندیشد که خواهند آمد. اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد، چرا ما انسانها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آنچه که می خواهیم، دست می یابیم؟...

رهرو

سلام مپندار که تنها کربلاییان را بدان بلا آزموده اند، وسعت صحرای کربلا به اندازه ی همه ی تاریخ است... ای دل تو چه می کنی؟ می مانی یا می روی؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند... "شهید سید مرتضی آوینی"

زینب

ممنون.بالاخره داستان تیرو کمان نوشته شد. شما فقط با تیرکمونتون هواپیمای دشمن رو می زدین؟ کار دیگه ای یا شیطنتی - شیشه شکستنی؟[شیطان] جالب بود.