مراسم ختنه سوران

در همه خاندانها مرسوم نبود و خیلی ها با مراجعه به دکتر این کار را میکردند و مراسمی هم بجا نمی آوردند از شانس بد یا خوب هنوز تو خاندان ما مرسوم بود و یادمه شش سالم بود که روزی برادر بزرگترم بهم گفت اقا مرتضی بی چاره ای ... فردا  می خوان ختنت کنند من هم که نمی دونستم یعنی چی؟ موضوع را  پرسیدم و از جریان آگاه شدم  البته بسیار عصبانی شدم با خودم گفتم چه ادمای بی رحمی از قضا حکیم را هم میشناختم شیشه بر محلمون بود که این کار را هم انجام میداد  بچه ها میگفتند باهاش آبگوشت درست میکنه  519213_800179.gif خیلی ازش می ترسیدیم البته دنبال اسمش مثلا اوسا ابراهیم شیشه بر یک چیز دیگه (... بر ) هم مرسوم بود و می گفتند همیشه از دور دوراش رد میشدیم که دستش بهمون نرسه البته بصورت غیر مجاز انجام می داد شغل اصلیش شیشه بری بود ، ولی بهش می گفتند اسا ابراهیم و ریش سفیدان و بزرگترها بهش اعتقاد داشتند می گفتند دستش سبکه با این وجود تصمیم گرفتم هر جور شده از دستشون فرار کنم شب تصمیم گرفتم فردا صبح از خونه بزنم بیرون و تا شب خونه نیام قرار بود مراسم ظهر انجام بشه و می دیدم که دارند تدارک فردا را می بینند فردا صبح از خواب که پا شدم دیدم خونه داره شلوغ میشه زدم از خونه بیرون رفتم جای خلوتی زیر درختی نشستم و کلی منتظر شدم تا مراسم به پایان برسه شاید یکی دو ساعت منتظر شدم و با عقل خودم فکر کردم دیگه خیلی گذشته و همه رفتند نتونستم تحمل کنم و رفتم خونه اما گفتم باید جوری برم که کسی من را نبینه که تو خونه هستم از دیوار پشتی خونه رفتم بالا و دیدم خونه هنوز شلوغه یواشکی از پنجره اشپزخونه رفتم داخل و بعد رفتم روی سقف حمام که دقیقا مجاور اشپزخونه بود چند تا از خانومای فامیل من را دیدند اما به روی خودشون نیاوردند با خودشون صحبت میکردند و سور و سات ناهار را حاضر میکردند مدتی گذشت تا اینکه وقت موعود رسید البته من بی خبر بودم شروع کردند با هم صحت کردند که این بچه صبحانه نخورده و براش یک چیزی درست کنید یکی از خانوما گفت اقا مرتضی خیلی پسر خوبی است باید بهش احترام گذاشت حتما باید براش نیمروی مفصلی درست کنیم بعد نیمرو درست کردند و من هم که هم گرسنم بود هم اینکه خیلی نیمرو دوست داشتم اومدم پایین و نیمرو را زدم به بدن، بعدش داییم که خدا رحمتش کنه اومد تو اشپزخونه و با دیدن من گفت دایی جون اینجایی؟ کلی دنبالت گشتم همه بچه ها میخوان ازشون عکس بگیرم اما من گفتم همه فیلما مال اقا مرتضی است برو لباستا عوض کن و بیا تا ازت عکس بگیرم منم که  خیلی علاقه داشتم ازم عکس بگیرند و هم اینکه  زود مثل الان خر می شدمابله رفتم لباس پلوخوریما پوشیدم و اومدم (رسم بود پسر را حسابی شیک پوشش میکردند ) بعد رفتم سراغ داییم ، دایی هم من را برد گوشه ایی که بزرگترها نبودند و چند تا عکس ازم گرفت روم را که برگردوندم دیدم یکی از بزرگترای فامیل مثل برق و باد از زمین بلندم کرد و برد تو اتاق نشیمن چشمتون روز بد نبینه دیدم دور تا دور و زانو به زانو مهمونا نشستند و همه دارند به من میخندند جلوی درب اتاق هم پسرای فامیل و همسایه که کمی بزرگتر بودند رو سر هم سوار و آماده تماشا ، منم حسابی گریه میکردم و اشک میریختم من را برد کنار اوسا ابراهیم که دقیقا اون وسط اتاق نشسته بود و بساطش پهن بود داشت تیغش را تیز می کرد و همزمان با من صحبت می کرد که  آقا مرتضی مرد شده نمی ترسه و من باهاش کاری ندارم نمی دونم چرا گریه میکنه کمی آروم شدم اما حسابی حرصم گرفته بود از مهمونا که داشتن چهار چشمی من را میدیدند خصوصا از خنده هاشون ،  ناگهان همون آدم دوباره دستم را گرفت و از زمین بلندم کرد سریع اوسا ابراهیم شلوارم را از پام در اورد یادمه کلی خجالت کشیدم و همزمان گریه میکردم و به هر کی نگاه میکردم میدیدم داره میخنده ،  اون خندها خنجری بود بر قلب کوچیک و گنجیشکی منتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم  www.pichak.net  کلیک کنید 

بادستم خودم را پوشونده بودم که اوسا ابراهیم اون روی سکه را نشون داد و داد زد سرم که تکون نخور که میزنم حالت میارم بغضم را قورت دادم و نفسم را حبس کردم که اون با سنگدلی تمام خنجرش را کشید و من را ناکار کرد  بعدش من سوزش شدید داشتم و گریه میکردم اما هنوز ولم نکردند کهنه پارچه نخی  را آتیش زدند و خاکستر سیاه رنگش را بصورت حلقه در اورد گذاشتند رو زخم حالا همه کف میزند و شادی میکردند و من هم با خودم میگفتم چه ادما خبیثی من را ناکار کردند تازه کیف هم کردند.  بعدش لنگ قرمز رنگ بلندی آوردند و پیچوندند دور من و بردندم تو اتاق بغلی گفتم دیگه راحت شدم که دیدم اونجا کیپ تا کیپ زنان نشستند کل می کشند گوشه ای تشک انداخته بودند من را خوابوندند و پاهام را باز کردند و کف پام رو زمین و زانوهام بالا که لنگ به زخمم نگیره حالا دیگه نوبت زنا بود یکی یکی می اومدند لنگ را میزدند بالا افرینی میگفتند و بارک الله و یک پولی میگذاشتند زیر متکی و میرفتند یکی یکی این کار را کردند و من حسابی عرق شرم رو پیشانیم این من اینم اونا  . تا این چند ساعت به اندازه سالی بر من گذشتاوه و  همه رفتند خونه هاشون،  بعدش من موندم و  کلی درد و زخمی بر جگرگریه

/ 16 نظر / 190 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عمه

باز این چه شورش است که درخلق عالم است............

سما

[قهقهه][خنده][قهقهه][خنده][قهقهه][خنده]

(ٌٌ)

[قهقهه][قهقهه]

(ٌٌ)

به به چه داستان با حالی کلی خندیدم. خب یکبار اینو برام حضوری تعریف کن کلی دیگه بخندیم.

(ٌٌ)

از این داستان نتیجه می گیریم که هر وقت خواستیم بترسونیمت اسم اوسا ابراهیم را بیاریم.[قهقهه]

(ٌٌ)

حالا کی شیرینیش رو میدی

(ٌٌ)

یه داستان دیگه هم تعریف کن

یاس

[قهقهه][قهقهه][قهقهه]جالب بود.

عباس

همون بهتر که دیگه تو کمتر جایی این مراسم انجام میشه.ما که تو فامیلهامون یه همچین رسم مسخره ای نداریم و پسربچه ها وقتی به دنیا میان تو همون ماه اول اونم تو بیمارستان ختنشون می کنن و خلاص...نه جشنی داریم نه هر چیز مسخره دیگه ای

کام

لاین و وایبر خوبن بد بختی نیستن ختنه یکی از بد بختی هاست افرادی که عقلشون خیلی کمه و اعتقادات مذهبیشون زیاده بد بختین ختنه هیچ سودی نداره همش بد بختیه ناقص سازیه