/ 18 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
(ًً)

دیگه انتظار اینو نداشتیم که عکس جدید بگذاری و سوپرایز بنمایید. روحانی مچکریم

elaheh solimani

سلام منظورم این بود که نوشتین تا شوش دانیال چقدر راهه[گل][گل][گل]

عمه

سلام.آقا مرتضی چی نوشتی داری منو اذیت میکنی؟مگه خدانکرده مریضی؟

عمه

آهان سرکارم؟ باشه توپارتی ات کلفته اشکال نداره...[لبخند]

(ًً)

ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﭘﮋﻭ ﭘﺎﺭﺱ ELX ﺍﺱ ﺍﯾﮑﺲ ﺳﻔﯿﺪ ﺭﯾﻨﮓ ﺍﺳﭙﻮﺭﺕ ﺑﺰﻥ ﺑﻐﻞ . . . . ﺧﻮﺍﻫﺮﺗﻮﻧﻦ؟ ﻧﻪ! ﺧﺎﻧﻮﻣﺘﻮﻧﻦ؟ ﻧﻪ! ﺍﺻﻸ ﻧﺴﺒﺘﻰ ﺩﺍﺭﻳﻦ؟ ﻧﻪ !! ﺑﻪ ﻫﺮﺣﺎﻝ ﺧﻴﻠﻰ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﻴﺎﻳﻦ ﺑﺎﻫﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﻨﻴﻦ ﺑﭽﺘﻮﻥ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﻣﻴﺸﻪ !!!! روحانی متشکریم :))[قهقهه]

عمه

[گل][منتظر][منتظر][گل]

مائده

این پیام رو یکی به من نظر داد منم بهش عمل کردم.. تو رو به امام زمان قسم می دم این پیام رو بخون.دختری از خوزستانم که پزشکان از علاجم نا امید شدند.شبی خواب حضرت زینب (س)را دیدم در گلوم اب ریخت شفا پیدا کردم ازم خواست اینو به بیست نفر بگم. این پیام به دست کارمندی افتاد اتقاد نداشت کارشو از دست داد.مرد دیگری اعتقاد داشت 20 میلیون به دست اورد. به دست کس دیگری رسید عمل نکرد پسرشو را از دست داد.اگه به حضرت زینب اعتقاد داری این پیامو واسه 20 نفر بفرست............ 20 روز دیگه منتظر معجزه باش.ممنون.

ماه مبارک

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، سایه پدرش را از پشت پرده دید. زود همه جا را مرتب می کرد. می دانست پدرش دارد روی کاغذ می نویسد، بعد می رود و یک چیز خوب برایش می آورد. هی نگاه می کرد سمت پرده و می خندید. دلش هم تنگ نمی شد. می دانست که پدرش همین جاست. توی دلش هم گاهی می گفت: اگر یک دقیقه دیرتر بیاید، باز من کارهای بهتر می کنم. آخر سر آن بچّه شرور همه جا را به هم ریخت. او به هم ریخت ولی می دید که این بچه زرنگ دارد می خندد و خوشحال است و اصلا ناراحت نمی شود. وقتی همه جا را به هم ریخت، همه چیز که آشفته شد، آن وقت آقا جان آمد. ما که خنگ بودیم، گریه کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد. زرنگ باش! خنگ نباش! گیج نباش! شرور که نیستی الحمدلله. گیج وخنگ هم نباش . زرنگ باش! نگاه کن و از پشت پرده سایه تنش را ببین و بخند و کار خوب کن. خانه را مرتب کن[گل]

ماه مبارک

حاج محمد اسماعیل دولابی در تعبیری زیبا از وظایف منتظران در دوران غیبت می گوید: پدری چهار فرزند خود را داخل اتاقی گذاشت و گفت: تا من بر می گردم، اینجا را مرتّب کنید. خودش هم رفت پشت پرده و از آنجا نگاه می کرد، می دید کی چه کار می کند و آنها را روی یک کاغذ می نوشت تا بعد برای خودش حساب و کتاب کند. یکی از بچه ها که گیج شده بود، یادش رفت. سرگرم بازی و خوراکی شد. یادش رفت که پدرش گفته خانه را مرتّب کنید. یکی از بچه ها که شرور بود، شروع کرد به داد و فریاد کردن و به هم ریختن خانه و می گفت: من نمی گذارم کسی اینجا را مرتب کند. یکی که خنگ بود، به وحشت افتاد و ترسید. نشست وسط اتاق و شروع کرد به گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی گذارد اینجا را جمع و مرتب کنم. [گل]

ماه مبارک

یااباصالح المهدی گاهگاهی به نگاهی دل ما را دریاب جان به لب آمده از درد، خدا را دریاب اگر از دولت وصل تو مرا نیست نصیب گاهگاهی به نگاهی دل ما را دریاب به امیدی به سر کوی تو روی آوردیم شهریارا! به در خویش گدا را دریاب دل ما را به شب هجر فروغی بفرست شبرو وادی اندوه و بلا را دریاب به وفاداری تو شهره شهرم ای دوست ز وفا معتکف کوی وفا را دریاب کاروان رفت و من از همسفران دورم دور منِ از قافله شوق جدا را، دریاب راه باریک و بسی پر خطر و تاریک است سببی ساز در این مهلکه ما را دریاب تا فغان دل غمدیده‌ی ما را شنوی نازنینا! سحری باد صبا را دریاب « استاد مجاهدی »