دو رنگی

هر لحظه یک رنگ تازه به خود می گیرند ادمی که بخواهد با اونا خودش را وفق بدهد پس از مدتی دیونه میشه پس سعی میکنه خودش باشه اما تا دقت میکنه میبینه  خنجری از پشت بهش زدند

درسته خنجر از جلو یا پشت خوردن در نفس عمل یکی است و بایستی تفاوت نداشته باشه اما در واقعیت فرق داره برای اینکه  تصویر خوبی از این واقعیت داشته باشید تصور کنید که شما با یکی از دوستانتون از کنار دیواری تازه رنگ شده بگذرید(دشمن) در اون موقع سعی می کنید لباستون به دیوار نخوره رنگی بشه وقتی می رسید به انتها دیوار،  بسیار خوشحال هستید  از اینکه خطر را رد کردید اما بعد از لحظه ای خوب که توجه می کنید می بینید تمام لباستون از پشت زنگی شده و فرچه رنگ دست رفیقتونه تازه می فهمید اون دیوار را  دوستتون رنگ زده شما را هم اورده اینجا رنگی کنه اما وقتی دیده شما حواستون جمع دیوار هست خودش دست بکار شده

حالا با این پیش فرض دوباره تصور کنید از بین دو نفر شما یکی را به دوستی پذیرفتین و یکی را هم به هر دلیل دشمن میدونید و اعتقاد دارید اگر فرصت بهش بدین اون حتما دمار از روزگارتون در می اره برای همین سعی می کنید اون همیشه با فاصله در جلوی چشمتون باشه و از اون طرف  حسابی روی دوستتون حساب باز می کنید و مثل یک تکیه گاه پشت و پناه می دونیدش

اما دقیقا زمانی که شما حسابی حواستون جمعه که از دشمن خنجر نخورید و سخت پشتتون گرم دوستتون هست نا گاه خنجری از پشت تو بدنتون فرو میره دقیقا اون موقع ذهنتون میگرده دنبال صاحب خنجر  اول دلتون میره پیش دشمن و تصویر اونا تو ذهنتون مجسم می کنید اما می بینید اون جلوتون ایستاده بعد از اون به هر کسی فکر می کنید جز به دوستتون...

روتون را بر می گردونید ببینید کیه  اون نامرد ...  ناباورانه می بینید خنجر تو دست رفیقتونه همه این اتفاقات در لحظه تو ذهنتون اتفاق می افته اون لحظه دنیا رو سرتون خراب میشه تمام اعتقادات محکم زندگیتون جاش را میده به هزاران علامت سوال و تردید

بعدش سعی می کنید خودتون را سرزنش کنید  دائم با خودتون می گید کاش این کار را کرده بودم کاش اون کار را کرده بودم اما همه اینا بی فایده است شما خنجر خوردید و داره خون ازتون میره اون موقع سخت به کمک محتاجید نگاه می کنید می بینید کلی از دوستاتون با این دوست خائنتون دوستند پس چطور از اونا کمک بگیرید میخواید از دشمن کمک بگیرید اما میان  اینکه ایا واقعا اون دشمنتون بوده یا دوست، سرگردون و دو دل هستید  با خودتون می گید  اگر اون واقعا دشمنتون باشه اگر متوجه بشه شما خنجر خوردید لابد شما دشمن شاد می شوید از طرفی هم اگر اون دشمنتون نبوده چطور تو چشماش نگاه کنید به هر حال تصمیم می گیرید از زخم خنجر بمیرید اما از کسی کمک نگیرید

و تازه با خودتون تنها می شوید اما با خودی که راه و تصمیمی اشتباه اتخاذ کرده است...

...دیگه به این شخص نمیشه اعتماد کرد اما اون از خودش دفاع می کنه ولی شما دوباره اونا سرزنش می کنید و ....

تا چشم باز می کنید می بینید تو خیابان مردم بد جور نگاهتون می کنند و بعضی هم به شما می خندند عجیبه براتون

بعد از مدتی می فهمید واقعا کار شما خنده داره شما مثل دیوانه ها با خودتون صحبت می کنید و گاهی هم با خودتون دست به یقه می شوید...

واقعا چرا کار ما به اینجا می رسه که فکر می کنیم دیگه هیچ کس قابل اعتماد نیست همه رنگ و وارنگ هستند؟؟؟

پاسخش در چند نکته نهفته است

ا- همیشه ضمن اینکه از اسباب و افریده های خدا برای گشایش و کمک استفاده می کنید امید  شما به خدا باشد که اگر خدا نخواهد نمی شود

از قضا سرکنگبین صفرا فزود - روغن بادام خشکی می‌نمود

پس بکوشیم جز به خداوند تکیه نکنیم ومایه ی قوت قلب خود را از بنده خدا نگیریم بلکه با توکل بر خدا اطمینان قلبی ایجاد کنیم

2- اامام علی (ع) : اعتماد کردن به هر کس پیش از آزمودن و ارزیابی [وی]، نشان ناتوانی است.

3- خدا می فرماید اعمال و رفتار خود را بر اساس خلوص نیت(فقط برای خدا) انجام دهید 

وقتی کسی برای خدا کاری انجام دهد مثلا اگر لطفی در حق کسی انجام دهد چنانچه شخص نمک نشناسی کند چون عمل برای او نبوده بلکه برای رضای خدا بوده همچنین بخاطر اینکه در مقابل لطف نیز انتظاری پاداشی جز از خداوند  نداشته است  ازرده نمی شود 

توجه داشته باشیم فقط خداوند است که پاداش اعمال ما را تمام و کمال خواهد داد پس برای او انجام دهیم و به او چشم امید داشته باشیم  . 

/ 12 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جامونده از شهدا

سلام من کلا با قدیم حال میکنم ولی خوب این حرفها به نظر من دردی رو دوا نئمیکنه مولا علی فرمود مرد زمان خودد باش-البته همیشه باید از گذشته ها درس گرفت وبه آینده فکر کرد ودر حال زندگیئ کرد -بعد یه سوال من چجوری میتونم کنار عکس پسندم نوشته بزارم؟؟؟ممنون[گل]

(ًً)

موافقم. من دیوارم کاغذ دیواری کردم خیالت راحت محکم تکیه کن...

(ًً)

موافقم... دیوارم رو خیلی وقته کاغذ دیواری زدم خیالت راحت محکم تکیه کن...

(ًً)

راستی حرف از دنیای امروز زدی می دونی که... داوینچی اگه می دونست یه روزی فوتوشاپ اختراع میشه ، به گور پدرش می خندید مونالیزا رو می کشید :|

(ًً)

ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺭﯾﺎ ﺷﻨﺎ ﮐﻨﻢ ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﺍﺏ ﻣﺎﯾﻮ ﺑﺮﺩ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﻠﻮﺗﻪ ﺗﺎ ﭘﻼﮊ ﻫﻢ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺳﺮﯾﻊ ﺑﺪﻭ ﺑﺪﻭ ﺩﻭﯾﺪﻡ ﻃﺮﻑ ﭘﻼﮊ ﯾﻬﻮ ﺩﯾﺪﻡ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﻭﻥ ﮔﻮﺷﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯿﺨﻮﻧﻪ ﻣﻨﻢ ﯾﻪ ﺳﻄﻞ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺭﻭ ﺯﻣﯿﻦ ﺟﻠﻮ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﭘﻼﮊ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﻨﻮ ﺩﯾﺪ ﮔﻔﺘﻢ ﺣﻮﺍﺳﺸﻮ ﭘﺮﺕ ﮐﻨﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﻣﯿﺨﻮﻧﯿﺪ ﮔﻔﺖ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ؟ ﮔﻔﺖ :ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﯿﺰ ﻫﺎﯼ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﮔﻔﺘﻢ:ﻣﯿﺸﻪ ﯾﻪ ﻣﺜﺎﻟﯽ ﺑﺰﻧﯿﺪ ﮔﻔﺖ:ﻫﻤﯿﻦ ﺳﻄﻠﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺟﻠﻮ ﺧﻮﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﯾﺪ ﺷﻤﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ﺳﻄﻞ ﺗﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭﻟﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ[قهقهه][قهقهه]

فاطمه

سلام خدا قوت خیلی مطلب قشنگیه من واقعا لذت بردم موفق باشید یا حق

avin

سلام مشکلات الان نسبت به گذشته خیلی بیشتره. بیشتر مردم واقعا گرفتار و عصبی هستن .

پروین

سلام ممنونم از شما[گل]

سلام.شماخوبی؟خبراپیش کسیه که دائم السفره .منکه خونه نشستم وخبردومتری روندارم... [گل]

فاطمه

یکرنگ که باشی، زود چشمشان را میزنی، خسته میشوند از رنگ تکراریت، این روزها دوره ی رنگین کمان هاست… ولی سعی کنید یکرنگ باشید چون فرش از صدرنگ بودن زیرپا افتاده است[چشمک]