روزگار عاشقی

روز و شبم تصور و خیال با او بودن بود چشمانم چیزی نمیدید جز جلوه هایی که او در آن دلبری کند پیوسته روزها و شبها می گذشت تا اینکه میل و خم ابروی یار سوی دیگری سرایز شد لبخند دلبر سوی اغیار و اخم او سوی من خنجری بود که در قلبم می فشرد روز و شب خور و خواب و زندگی من آه و سوز و اشک بود تفکر مادام من به او تصویری یک نواخت از دنیا ساخته بود که جز او چیزی در ان نبود با میل یار سوی رقیب جهان پیش چشمم تیره تار بود چونان فانوسی در دل سیاهی شب که با وزش بادی خاموش میشود همه امید و ارامش انسان را به ناامیدی و ترس و وحشت تبدیل می کند دیگر زندگی در مکانی تاریک و خالی از هر گونه دلبستگی پوچ به نظر میرسید لحظه لحظه پایان عمر خود را تصور می کردم تصور دل کندن از والدین خواهر و برادر دوست و اشنا تصور دل کندن از هر انچه که خدا افرید و میتوانست وسوسه گر شود برایم چون نوشیدن لیوانی اب بود کم کم به پایان می اندیشیدم اما پایان کجا باشد روی پل عابر پیاده ، اتوبان تهران کرج روی تخت اتاق سرد و بی روح یا در دل تاریکی شب گوشه ای از کوچه های تاریک شهر یا در اعماق دریا یا ...
روزها و شبها به همه جوانب امر اندیشیدم به لحظه جان کندن به لحظه رسیدن خبر مرگم به معشوق، به آن زمان که خبر مرگم را به خانواده می دهند و به آن زمان که مردم قضاوتم میکنند و در آخر به لحظه روبرو شدن با خدایی که وعده به آتش داده بود
ولی هیچکدام مرا آرام نکرد دنیای من دیگر مفهومی نداشت با خود گفتم بهترین جا همانجایی است که زایش دارد من باید همان جا بمیرم همانجا بهترین جا برای مردن است دیده بودم کسانی را که از روی پل برای خودکشی خود را به رودخانه می انداختند زاینده رود را می گویم و اغلب هم زنده می ماندند مشکلی که پیش رو بود اشنایی من با شنا و سختی جان کندن بود آیا به راستی می توانم تا مردن و جانکندن دست از تلاش برای نجات خود بکشنم اگر چنین است چرا نفس خود را در سینه حبس نکنم امتحان کردم اما آخرین لحظات دم و بازدم را از سر می گرفتم با خود گفتم لحظه مردن هم در آب ممکن است شنا کنم و خود را نجات دهم لذا به یاد بازرس ژاور افتادم حدود پنجاه کیلو قلوه سنگ جمع کردم و در زیر اورکت خود پنهان کردم در جایی کم عمق تلاشی برای شنا کردن نمودم و دیدم به سختی روی اب می مانم ولی برای اطمینان یکی از دستان خود را به پهلویم بستم شنیده بودم که بخشی از رودخانه عمیقتر است از همان جا و در عرض رودخانه در دل تاریکی شب به پیش رفتم تا جایی که اب به لبانم نزدیک شد جان ب لبم رسید بود و زیر پایم کم کم داشت خالی میشد اما سعی میکردم قدمی به عقب بردارم دیگر اختیاری نداشتم و اب بود که مرا به این سو و ان سو میکشاند بالاخره بصورت افقی در اب افتادم اب بود که مرا با خود میکشید ناگهان اورکت از روی سر از تنم در امد ولی همچنان اب میخوردم ناخداگاه برای زنده ماندن تلاش کردم دیگر چیزی نمیدیدم جز تلاشی برای نفس کشیدن اما جز اب چیزی نمی بلعیدم در ان لحظات سخت جان کندن پایم به چیزی گیر کرد و در زیر اب ماندم خواستم بایستم اما سنگینی سنگها بود که مرا با خود در کف رودخانه نگه می داشت در یک لحظه حلقه قلوه سنگها که در کیسه ای جا داده بودم از گردنم بیرون امد و و من به روی اب امدم به سختی قدری هوا استنشاق کردم و ایستادم نمیدانم چه شد که دیگر نمیخواستم بمیرم اما اب مرا با خود میبرد  تمام سر و صورتم در اثر برخورد با شاخه ها سنگها و موانع کف رودخانه زخمی شده بود شدت درد مرا از خود متنفر کرد با خود اندیشیدم دلبستگی به سنگها بارسنگینی بود که مرا اینقدر عاجز کرده بود و ابی که سنگها را از من جدا کرده بود مرا به زندگی دوباره باز گرداند اما انگار هنوز تصمیم خود را نکرفته بود که رهایم کند یا مرا با خود به اتش خداوند متصل کند بالاخره به جایی رسیدم که اب تا زانویم بود و کمی انطرف تر جوانی که در کنار اب به سجده بر خدا مشغول بود بسختی توانستم بایستم و صرفه هایی پی در پی که نمیگذاشت نفس بکشم شدت صرفه های من جوان را متوجه من کرد لحظه ای بعد خود را بر دوش او حس کردم شدت اشک و صرفه ها باعث شده بود چیزی نبینم با اینکه دیگر نمیخواستم بمیرم اما هنوز خود را از تک و تا نمی انداختم میگفتم بگذار بمیرم نمیخواهم زنده بمانم اما جوان هیچ نمیگفت و مرا به کنار اب برد و روی زمین خواباند در اثر وارونگی بر روی شانه های جوان اب از ریه هایم خارج شده بود و نفس کشیدنم قدری اسان شده بود جوان  بر خواست و بر سر سجده خود رفت و نشست دستی بر آسمان بلند کرد و چیزی بر زیر لب گفت و بعد لختی به من نگاه کرد و خندید با گریه گفتم  آخه چرا ؟ چرا باید زنده باشم چرا مرا نجات دادی؟ جوان گفت تو که از اب بیرون امده بودی ان کسی که نجات دهنده بود تویی تو مرا نجات دادی با شنیدن این سخن گریه ام قطع شد و به جوان مینگریستم با خود گفتم حتما او هم میخواسته خودکشی کنه و با دیدن این منظره پشیمان شده پرسیدم اخه تو چرا؟ جوان از جای خود برخواست و به پایین رودخانه حرکت کرد کمی ان سو تر اورکت خود را دیدم که به شاخه ای در کنار اب گیر کرده بود جوان اورکت را از شاخه ها جدا کرد و برگشت در کنار من نشست دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت عاشقی ؟ سرم را تکان دادم به معنای تایید دوباره پرسید خیلی زیباست در حالی که با دست اشکهایم را پاک میکردم گفتم نه خیلی گفت او هم عاشقته گفتم نه؟ گفت مرحبا چه عشقی؟ رو کرد به اسمان گفت استغفرالله من متعجب نگاهش میکردم دوباره رو به اسمان کرد و با حاتی گریان گفت استغفرالله ربی و اتوب و الیه شرمنده ام . تو زیبایی نه زیباترینی تو بر من از من عاشق تری هر چه دارم تو دادی و از آن توست من چگونه عاشقی هستم این بخاطر عشق زمینی که عاشقش نیست دست از جان شسته و من عمری ادعای عشق تو دارم و زنده ام وای بحال من ... صدای هق هق گریه اش بلند شد من با دیدن حال او حال خود را فراموش کردم کمی گریه کرد و رو به من کرد و گفت ممنون تو ماموری بودی برای هدایت من گفتم چه ماموری چه هدایتی من که گمراهترینم گفت تو تکلیفت روشن بود تو انتخابت را کرده بودی تو خالصترینی آن دختر لایق تو نبوده که عاشقت نیست خدا تو را از او گرفته او از تو جدا نشده چه خدای مهربونی عاشق او بودی چه میشد افرین برادر , من که گیج شده بودم گفتم من که کاهل نمازم چه به خدا ؟من که پا روی خیلی محرمات گذاشتم چه به خدا؟ ... دوباره پرسید تو یک روز فقط به خدا بیاندیشی راه چندساله مرا طی میکنی گفتم چه راهی ؟ گفت عشق واقعی ؟ گفتم ولم کن این که نون اب نمیشه پاهایش را دراز کرد و دستانش را کمی به عقب داد و بر ان تکیه کرد کمی به من نگاه کرد و گفت تو فقط یک قول به من بده سه روز کاری که من میگویم بکن و بعد به هر نتیجه ای رسیدی من تسلیمم.  گفتم چه کاری ؟ گفت سه روز نمازهایت را سر وقت بخوان هر چه از این دنیا و این خلقت  در سر داری فراموش کن به این بیاندیش که امدی خدا را پرستش کنی و عاشق او شوی بعد از نماز هفتاد مرتبه در سجده استغفرالله بگو و تمام چیزهایی که شنیده ای حرامست و گناه است ترک کن بعد سه روز به این شماره زنگ بزن اگر هنوز فکر میکردی پرستش خداو عبادت خدا نون و اب نمی شود خبرم کن و بعد یک کارت به من داد که شماره تلفنی روی ان بود سرم بشدت درد میکرد دستم را روی سرم فشار دادم و بعد از جایم بلند شدم . وقتی میرفتم جوان که به نظر میرسید حدود سی سال سن داشته باشد گفت سجده فراموش نشود بعد نماز.  انسان وقتی گناه میکند پشتش سنگین میشود و سخت میشود که برخیزد و نماز بخواند و هر چه گناهش بیشتر شود کاهل نمازتر میشود و تا جایی که دیگر نماز نمیخواند اینجاست که برای اثبات منیت خودش دنبال چیزی میرود که خودش را ثابت کند و این اینقدر ادامه پیدا میکند که دیگر انسان غرق در منیت و خودپرستی میشود و دیگر هر چه که این من را بشکند میشود دشمن شماره یک او و تا میتواند با او میجنگد نتواند متنفر میشود اما سجده بر خدا این گناهان را میریزد انسان سبک میشود بار سنگین انسان سبک میشود و تازه چشمش باز میشود و دنیا را بهتر میبیند از سر خود پرستی و منیت نمیتوانیم چیزی را ببینیم ان دختر که تو عاشقش هستی در بی لیاقتیش همین بس که دل به دیگری دارد و تو او را میخواهی در واقع تو او را نمیخواهی چون منیتت او را میخواسته بر او حریص شده در واقع او را میخواهد که خود را تسلی دهد اما کم کم وقتی غرورش خورد شده دیگر زندگی کردن را نمیپسندد میرسد اینجا که میخواهد خود را بکشد در واقع مکرو و مکرالله شدی از خود پرستی رسیدی به بی زاری از خود از هر دو باز ماندی بهر حال امروز زنده ای به این بیاندش که اگر مرده بودی او میگفت درست انتخاب کردم او مرد زندگیم نبود امروز برو و توبه کن شرطت را اجرا کن و اثبات کن که او لیاقت تو را نداشته لیاقت عشقت را خدا داند خریدارت اوست من هم اگر به اندازه تو که به عشقت اندیشیدی به او اندیشیده بودم الان کنارش بودم و البته بسیاری بدتر از من و تو که سالها ذره ذره جان می دهند ولی خود نمیدانند در پای چه عشقهایی جان میدهند تو عاشق یکی بودی که زود تکلیفت روشن شد و انهایی که معشوق زیاد دارند( زن فرزند زر زور  پول جاه مقام  و ...) چه بسا که تا لحظه مرگ در خواب غفلت بمانند نمیدانم بخاطر مشاهده مرگ بود یا بخاطر حرفهای او , هر چه بود که به من ارامش میداد هر چه بود ارام شده بودم سرم بشدت درد میکرد بدون خداحافظی براه افتادم  ... و تا امروز در حال رفتنم اما از راهی دیگر و امروز میفهمم چه کرده بودم با خود و امروز میبینم انچه را که انروز نمیدیم  آنچه که دین میگفت بود وجود داشت اما منیتم باعث شده بود فقط به انچه که دوست میدارم و خوب میپندارم بیاندیشم و ببینم خدا راشکر که ان سجده ها بارم را سبک کرد دقیقا مثل باز شدن بند آن کیسه سنگ که در اب باعث نجاتم شد ان سجدها بارم را سبک کرد آن سجدها به جای کشتن حیاتم منیتم را کشت و از مرگ تدریجی نجاتم داد... خاطرات یک دوست

اللهم صل علی محمد و ال محمد

/ 9 نظر / 15 بازدید
عمه

اللهم صل علی محمدوال محمدوعجل فرجهم التماس دعا

فاطمه

سلام خیلی عالی بود قشنگ نوشتین خوش به سعادتتان که لا اقل بیدار شدید اگر یادتان بود و باران گرفت در این شب قدر دعایی به حال بیابان دل ماهم بکنید

فاطمه

سلام متاسفانه نماز خواندن اکثر ماها با درک کامل نیست و این به علت ضعف ایمان یا همون قدرت اراده هر فرد هست...منم بعضی وقتا که دارم سجادمو جمع میکنم میگم خدایا اومدم که بگم من یاغی نیستم خودت قبول کن میترسم از خرابی ایمان که می برد محراب ابروی تو حضور نماز من بارالها به حق محمد و آل محمد توفیق درک حقیقت نماز را به ما عطا بفرما از خداوند منان خواهان برآورده شدن تمامی دعاها و دلخواسته هایتان هستم در آستانه عید نماز و روزه های شما قبول، برای ما هم دعا کنید[گل]

عمه

سلام.ایمیلموهک کردن وهمزمان مدیریت وبلاگم بازنمیشه.هرچی به پرشین نامه میدم جوابی نمیده...فعلا کارتن خوابمممممممم

عمه

سلام...ادرس جدیدم:bashoo1.persianblog.ir

(ٌٌ)

یادم باشه سال دیگه توی ماه عسل دعوتتون کنم.

هستي

سلام عاااااالي بود .... ممنون

زهرا

خوب بود.استفاده کردم . ممنون[رویا]

ف الف

وای بر من